بودني بود مي بيار اكنون

رطل پر كن مگوي بيش سخون

رودكي

ترم پيش فارسي عمومي را با يك استاد اهل حال برداشتم و ايكاش از اين درس مي افتادم تا دوباره مي توانستم دوباره سر كلاس فارسي عمومي بنشينم!   

       استاد مشاراليه مردي بود بلند قدر ،خوش چهره و خوش برخورد  و مردي از جنس سهراب ، شعر خوب مي گفت [ جزو پنج نفر شعر نو در ايرانم ]  ؛ ني خوب ميزد [ از بچه گي ني لبك تنها رفيق غمهام بود] ، دانشجويان زيادي را شيفته اخلاق خودش كرده بود [ دلبردن آسونه شقايق ] ، و تاثيري كه اين مرد فرزانه در زندگي من گذاشت بيشتر از آنچه كه فكر مي كنيد بود [ تو همون حس غريبي كه هميشه با مني ] ، اين مرد در كلاس شب شعري برگذار كرد و استعداد بسياري از بچه ها را كشف كرد و شماره همراهش را به آنها داد تا هر وقت مشكلي داشتند با او  تماس بگيرند. هميشه از سر كلاسش صداي ني و تنبك به گوش مي رسد ! اين استاد حرفهايي زد :         او گفت : يك روزي ايران پر از شادي بود [ هر روز شادي نوبنياد و رامشي / زين باغ جنت آيين زين كاخ كرخ وار  ] مردم نان شب نداشتند ولي شادي داشتند، مي گفت : ايران در پايان هر ماه يك جشن داشت و از جشنهاي نام برد كه تا آن موقع نشنيده بوديم ، گفت : جشن مهرگاني داشتيم [ تا وقت مهرگان همه گيتي چو زر بود / از آب تير ماهي و از باد مهرگان ] كه ديگر نداريم! و عيد باستاني بود [ آدمي نيست كه عاشق نشود فصل بهار/ هر گياهي كه به نوروز نجنبد حطب است ]     او گفت و ما باورمان نشد ، البته او حق را به ما داد .                    و در آخر اين شعر را خواند و رفت : به شادي دار دل را تا تواني/ كه بيفزايد ز شادي زندگاني .. و من زير لب گفتم : رطل گرانم ده اي مريد خرابات/شادي شيخي كه خانقاه ندارد

.12خرداد 85