احوال شخصيه
احوال شخصيه
در سال 1364 براي اولين بار اين دنيا را تجربه كردم ، سال 1368 يا 1369 به شهرستان درگز آمديم ، ابتدايي را در مدرسه وحدت گذراندم و زندگي با تمام تلخي و شيريني اش گذشت ، راهنمايي را به باهنر هجرت كردم و دوران خوبي بود ؛ اصولا دوران راهنمايي دنيايي است ما بين كودكي و نوجواني و آدم دوست دارد بزرگ جلوه كند – دراين دوران بود كه توسط معلم ديني و قرآنمان آقاي ايراني پا به عرصه كشتي گذاشتم و الحق كه دنيايي بود ، سرشار از مردي و مردانگي و جوانمردي و الان هم اگر وقت كنم دوباره اين ورزش را ادامه مي دهم ! – آن موقع بيشتر علاقه ام به الكترونيك بود هميشه با مدارات ورمي رفتم. دوران دبيرستان . دوراني مابين نوجواني و جواني كه نوجوان مي آيي جوان مي روي ، سال اول در بهشتي خواندم و سال دوم هم مي خواستم همانجا حسابداري بخوانم ولي به توصيه دبير برنامه ريزي ، انساني را انتخاب كردم معدل دروس حفظي ام 17 بود ولي درس رياضي ام خيلي پايين بود . سال دوم در خاتم الانبيا انساني خواندم . دوران خيلي خوبي بود تنها كلاس انساني درگز ما بوديم سال دوم 40 نفر بوديم ولي در سال سوم شديم 30 نفر ، بچه هاي خونگرم و مهرباني بودند و دبيراني دلسوزو رفيق؛ خاطرات زيبايي با آنها دارم. رضا الان سرباز است ،مسعود دانشجوي حقوق ابن سينا ، بهزاد با وجود آنكه آن زمان و تا همين چند ماه پيش با هم حرف نمي زديم ! ولي خاطرات شيريني با هم داشتيم و غرور مانع پا پيش گذاشتن مي شد؛ الهيات گرايش حقوق دانشگاه تربيت معلم سبزوار ، فرزاد [ مهندس] ! جغرافياي فردوسي ، علي ح – اصفهان / اميدج – بجنورد/ محمد چ – قوچان. اين سه نفر هميشه در گرما و سرما با هم بودند و بچه ها ي خاتم از قضيه اين سه نفر خبر دارند! – عارف زابل كار مي كند و ملوان در قزوين [از همينجا از دوست عزيزم معذرت مي خواهم اسمش را فراموش كردم طبق عادت مالوف ملوان صدايش مي زنم] . جليل سرباز است و ازدواج كرده و مابقي هم يا سرباز هستند يا شغل آزاد . دبيرستان خيلي شيرين و خاطره انگيز به پايان رسيد / دوستان هر جا هستين به ياد هم باشيم . و دانشگاه … سال اول به خاط اشتباه در انتخاب رشته ادبيات آوردم و در حين خواندن اين رشته دوباره در كنكور شركت كردم و حقوق قبول شدم.چرا حقوق ؟از وقتي كه پا در اجتماع گذاشتم هميشه طرف حق را گرفته ام ، چه دردسرها كه به خاطر جانب داري از حق برايم پيش آمده و در راه حق آن را با جان و دل خريده ام .
من اين خصلت را از پدرم به ارث بردم ، پدرم آدمي بود كه به هيچ كس باج نمي داد و واقعا مردي است ستودني – پدرم نيز اين خصلت اجدادي را از پدر بزرگانم به ارث برده است .
من هم بايد مانند پدرانم باشم خدايشان بيامرزد . هيچ چيز اينقدر مرا ناراحت نمي كند به جز انسانهاي كه براي يك لقمه نان ! تمام غرور و مردانگي خود را مي فروشند و چاپلوسي را شغل خود قرار مي دهند .
فردا
فردايي روشن براي خودم مي بينم دوست دارم مدافع حق شوم و از هرتلاشي در اين راه دريغ نمي كنم.
اكنون
روزگارم بد نيست . به جز چند نارفيق همه چيز خوب است .
11خرداد 1385
آخرین نظر ها